تبليغاتX
لحظه ای باشما
لحظه ای باشما

باز امشب به هوای تو سفر خواهم کرد +++ وین شب غمزده را صبح دگر خواهم کرد

 

بهار و تابستان هم با کوله ای از گرما آمدند

 اکنون

تابستان

 

بهار هم جای خود را به تابستان تعارف کرد

و تابستان هم بی هیچ تعارفی جانشین فصل بهار شد

ما بساط وداع با بهار را فراهم آوردیم!..

بوی تابستان می اید . بوی گیلاس وبوی تفريح. 

بوی شادی بچه های کوچه می اید .

بوی بازی های کودکانه ی بچگی ام .

بوی خاطرات قشنگ هر تابستان می اید .

بوی شروعی تازه با خدا می اید .

آری باز يك  تابستان ديگر زندگی من رسيد .

بوی برگ و توت وراهی دراز تا مقصد .

روز برگشتن من به دنیای خودم و انچه به ان عشق می ورزم.

                                                       ‹‹خليل››

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

 برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

 مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

 

سلام

 Nowroz

 

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين

شکوه جادوی رنگين کمان حمل

شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر

سپاس و بوسه و لبخند و شادباش 

دوباره چهره نوروز و شادمانی سال نو

دوباره عشق و اميد

دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار

  

فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.

 

برايتان تندرستی و نيکروزی در سال نو آرزو دارم ، خصوصاً به برادر عزیزم عبدالقیوم جان پدرام امیدوارم که سالی سرشار از شادی و کامروايی را در پیش داشته باشيد.

 

خليل

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:7 قبل از ظهر توسط پدرام | |

 

عبدالستار الکوزی

 

عبدالستار در تابستان سال 1362 هجری شمسی در ناحیه اول ولایت هرات باستان چشم به جهان گشود.

در سال 1369 هجری شمسی وارد مکتب شده و به فراگیری دانش پرداخت ، وی تحصیلات ابتدایی را با موفقیت سپری نمود و در سال 1381 هجری شمسی از لیسه مولانا عبدالرحمن جامی یکی از لیسه های نامی ولایت هرات فارغ شد.

عبدالستار پس از ختم دوران تعلیم ، آزمون کانکور را پشت سر گذاشت ودر رشته مورد علاقه کامیاب شد ، وی همزمان با شروع تحصیل در پوهنحی ادبیات و علوم بشری  (دیپارتمنت ژورنالیزم ) کار در تلویزیون محلی هرات که یگانه رسانه تصویری آنزمان در ولایت هرات بود را آغاز کرد.

عبدالستار با تخلص متین در بین ساکنین ولایت هرات به شهرت رسیده و جای خود را در دل یک یک مردم باز کرد و اما این شهرت :

منشاء این شهرت ناشی از اجرای خارق العاده و ظهور زیبایش در برنامه های اجتماعی تلویزیون هرات خاصتاً برنامه جذاب و دیدنی «هوای روستا» بود که زمینه پیشبرد پله های ترقی را یکی پس از دیگری برای او مهیا ساخت.

در حال حاضر عبدالستار الکوزی یکی از خبرنگاران پر تلاش وبا استعداد در ولایت هرات می باشد که از سال 1386 هجری شمسی تا کنون در پست خبرنگار «رادیو و تلویزیون ملی افغانستان» در حوزه غرب کشور مشغول فعالیت می باشد ، همچنین وی در سال 1386به عنوان فعال ترین و بهترین خبرنگار در میان خبرنگاران تلویزیون ملی در ولایات کشور معرفی گردید

لازم به ذکر است که وی هم اکنون درپهلوی کار در تلویزیون ملی در یکی از رسانه های صوتی محلی در ولایت هرات موسوم به« شبکه رادیویی زحل»  نیز مشغول فعالیت می باشد.

او چهره ای زیبا ، خندان و خوش برخورد است.

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

khalil

 

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

.............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط پدرام | |

خزان

 

سلام :

 

 

 

بالاخره انتظاری دیگر به پایان رسید و بهترین و بی نظیرترین روزهای  سال  فرا رسید.

 

 

 بله : 

 باز هم  فصل زیبای خزان شروع شد و برای من که کشته مرده خزان هستم . بهترین روز های سال ،همین روز های فصل خزانه .

 

 

یا بهتر بگویم  که :        (فصل خزان پادشاه فصلهاست)

 

 

همیشه  روزهای  فوق العاده زیبا و رمانتیک  ، در این فصل برای من  سپری  میشه بخصوص بعد از ظهرهاش که وقتی بغض  اندوه آسمان  میترکه  و ابرها  را  به  گریه وامیداره......

 

 

 بهترین و لذت بخش ترین روزها واسه من  در این فصل ،خزان پدیدار می گردند  یا بهترین عید  برای من همین اول  ماه میزان که خزان شروع میشه ،هست .

 

                  

 

به هر حال از همه شما بازدیدکنندگان عزیز و گرامی یک دنیا سپاسگزاری

 

میکنیم و متشکریم که از این کلبه خزانیمان  بازدید کردید

 

و شما ها که عاشق خزان هستید نیز نظرات عاشقانه خود را

 

در مورد خزان زیبا ، ایرادنموده و به رشته تحریر در آورید.

 

ما میرویم و دردسر کم میکنیم ، امیدواریم که دعایتان بدرقه راهمان باشد.

 

در  پایان یکبار دیگر ، از ته دل میگوئیم که همیشه کــامــیاب و عاشق خزان باشید.

 

 

                                            «خلیل»

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 زیباترین چیز در دنیا

 

روزی فرشته ای از فرمان خدا

 سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به

 عمل اشتباهش در مقابل تخت

 قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند

 تقاضای بخشش کرد. خداوند با

 مهربانی نگاهی به فرشته انداخت

 وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو

 باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را

 به تو محول میکنم،به زمین برو وبا

 ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

 

 فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت..........

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط پدرام | |

زکو ی عشق نسیم هوس نمی آید چرا که بوی گل ازخاروخس نمی آید

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط پدرام | |

یک لحظه چه تنهایم آن لحظه چه تاریکم                   یک لحظه چه محسوسم تابی کسی نزدیکم

صد غصه نهفته است در سینه دلتنــــگم                    آن ســـــایۀ دیوار م در وادی  تاریـــــــکم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

ضجه و فريادهاي دخترك، از غم از دست دادن عزيزان چه دلخراش و تاثرآور بود، حس تهي بودن، بي وزني و خلع شدن از تمامي حس ها، دردي جانكاه كه تمامي سلول هاي بدن را منجمد مي كند، تير مي كشد و تا مغز استخوان پيش مي رود.

بي پناه و سرگردان در ويرانه هاي خانه، جايي كه تا ساعتي پيش مامن آسايش و آرامشش بود و در ميان آجرها و سنگلاخ ها بدنبال اعضاء بدن پدر، صورت له شده و غرق در خون برادر و سينه چاك شده مالامال از عشق مادر مي گردد و نمي يابد. بدنبال كدام يك از اعضاء وجودش باشد كداميك؟ تو بگو، اي استثمارگر، تو بگو اي تشنه قدرت، تو بگو اي جنگ طلب!، برادر، خواهر، پدر يا مادر به جستجوي كدام باشد؟ ايستاده مبهوت و حيران به تماشاي تكه تكه هاي وجودش! كه در خاك و خون غلطيدند. مادر، قلبش بود، پدر، ستون بدنش، خواهر مرحم دلش و برادر غمخوارش، واي واي بر شما ستيزه جويان و قدرت طلبان به كدامين گناه  قطعه قطعه ام كرديد، به كدامين  جرم سرپناهم را از من ربوديد و به كدام حقي، حق زندگي را از ما گرفتيد؟

خواهر از جلويم عبور مي كند آرميده بر پارچه سبز برانكارد! خوابيده؟ خواهرم  بدون عروسكش بخواب نمي رود! بدنبال عروسك زير خروارها خاك و سنگ، عروسك با صورتي خاك آلود، ديگر با آن چشم هاي آسماني و مژگان بلند و سياهش نگاهم نمي كند. تكانش مي دهم شايد از خواب برخيزد لحظه اي كوتاه از زير پلك هاي صورتي رنگش نيم نگاهي مي كند، هيچ چيز زيبايي در اين دنياي پليد و سياه ، پر از خشونت و خشم قدرتمندان و مستبدان نمي بيند و چشم هايش را براي هميشه مي بندد بر اين ظلم و ستم!  تكانش مي دهم، تكه تكه بر روي خاك جان داد.

 

    پدی                                                                                           

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط پدرام | |

                                    فقط برای تو     

                                 

                      آئینه یی درغبار

                                                                                                 

روزهای آخرپائیز خبراززمستانی بیرحم وطولانی میداد.

اسمان مه اندودوابری بود انگارخورشیددرآن روزطلوع نکرده بود تابانوروحرارتش گم گشتگان دیارسرنوشت رانویدافق های روشن و امیدرسیدن به مرزهای دوردست خوشبختی دهد.

هوابسیارسردبودوحبیبه رنجوروشکسته زیرلحاف مندرسی درگوشه اتاق افتاده مدت مدیدی میشدکه دچابیماری سختی شده بودوآن روز دردوسرفه شدیدلحظه ای هم امانش نمی داد.

گاهی احساس تشنه گی می کردوازکتری دم دستش مقداری آب می نوشیدولی آب در دهانش طعم تلخی داشت.

داخل دهلیزصدای شیما خانم برادرش راشنیدکه باکسی احوال پرسی میکند سرش رااززیرلحاف بیرون آورد،متوجه شودکه خواهرش رابعه است.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط پدرام | |

 

خيالت مي وزد ، آيينه مي تابد گلســــــــتان را

 

به جشن روشنايي ميکشــــــد دست شبستان را

 

طلوع بي نيازي و شگفـــــــــــتن از حريم مه

 

شهاب و شعــــــله ميکارد تن سرد زمستان را

 

حضـــــــور آرزو بود لحظه ي باريدن عشقت

 

کمــــــي رويا‍‍ ، کمي پرواز پهن روشنستان را

  


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط پدرام | |

حرم عشق 

دل درحرم عشق تو بشکسته ترین است

سودای فراقت که چه پیوسته ترین است

 

باچشــــــم خریـــدارنگریوســـف خودرا

کاندرسربازارتوبنشـــــــسته ترین است

 

دردامن فریـــــــادبزن حلقـــــــــهء دامی

کین خیل کبوتربه تودلبســــته ترین است

 

ازحلقه زلف سیـــه ات باز رهیــــــــدست

آن دل که زهجران تووارســته ترین است

 

بایـــــــدکه غم جادوی آن نرگـــــــس فتان

بردل غم جانکاه که بایســــــته ترین است

 

امروز فشـــــــاندیم همه هســــــتی خودرا

بر پای مرادی که چه شایســته ترین است

 

تا خون دل ودیده شـــــده نــــذرقدومـــــت

بازار تمـــــــنای تو یخـــــبسته ترین است

 

                               (سید یحیی حزین استاد دانشگاه هرات( 

                                                                       

20/5/1384                                            

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط پدرام | |

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

عمر خيال بستــــــــــــــــم يار آشنائيت را            آخر به خاک بردم داغ جـــــدايت را

 

برخاک راه کردم دل پايمــــــــــــال نازت            ای بی وفــــــــا ندانی قدر فدائيت را

 

بردی دل از بر من پامــــــــــال ناز کردی           ای دلربا بنازم اين دلــــــــربائيت را

 

کاکل ربوده ايمان چشم تو جــــان و دل را            ديگر چه آرم آخر مـن رونمائيت را


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط پدرام | |

نیست شـــوقی کــه زبان باز کنـــم از چـــه بخوانم؟

 

من کـــه منفور زمـــانم، چه بخوانم چـــــــه نخوانم

 

چـــه بگویم سخن از شهـــد، که زهــراست به کامم

 

وای از مشت ستمگـــــر که بکــــــــوبیده دهــــانــم

 

نیست غمخـــوار مــرا در همه دنیا کــــــه بنـــــازم

 

چــــه بگریم، چـــه بخنــدم، چـــه بمیرم، چـه بنالـم

 

من و این کنج اســارت، غــم نـــــاکــامی و حسرت

 

کـــــه عبث زاده ام و مهــــــــر ببـــاید به دهـــانــم

 

دانم ای دل کــــه بهـــاران بـــود و مـــوسم عشرت

 

من پــــر بسته  چـــه سازم  کـــــــه پـــریدن نتوانم

 

گـــرچه دیری است خمـــوشم، نـــرود نغمه زیـادم

 

زان که هـــر لحظه بـــه نجــوا سخن از دل برهانم

 

یــــاد آن روز گـــرامی کـــــه قفس را بشگـافـــــم

 

سر بــرون آرم ار این عــزلت و مستــانه بخوانـــم

 

من نــــه آن بیــــد ضعیفـــم کـــه ز هــر باد بلـرزم

 

دخت افغـــــانم و بـــرجاست کــــه دایم به فغـــانـم

 

                                                        نادیا انجمن

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 اهدا به کودکان گرانقدر میهنـم !

 

بود نبود در زیر آسمان کبود، پسرک و دخترک کوچکی زندگی میکردند که خواهر و برادر بودند، خیلی شیرین،  و خوش خلق. مادر و پدر شانرا دوست میداشتند و با کودکان همسایه ها نیز با زی میکردند و خیلی باهم دوست بودند. نام دخترک گل اندام بود و هشت سال داشت. نام پسرک جمشید و شش ساله بود. اما ای دو طفل نازنین و باهمه شیرین کاریهای که داشتند ازجاروجنجال های بی موقع و بدون وقفه پدرجان و مادرجان شان رنج میبردند و نمیدانستند که چرا و برای چه پدرجان و مادرجان  شان همیشه دعوا و بگو مگودارند. خصوصا ً اینکه مادرجان هنگام دعـوا داد میزد و میگفت:

                                                     


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

دست چینی ازگلستانسعدی

   

   

 

    

بسم الله الرحمن الرحیم    

 

منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس درهرنفسی دو نعمت موجوداست و برهرنعمتی شکری واجب .

از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد

 

کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد

 

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ

 

ای کریمی کــــه از خزانه غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری

 

دوستـــــان را کجا کی محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری

 

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ

 

ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد

 

تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری

 

همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار

 

شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

 

در خیر است از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم ـ

 

شفـــع مطــاع نبـــی کــریم

 

قسیـــم جسیــم نسیــم وسیـم

 

هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روز گار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بردارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز اعراض فرماید بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید: یا ملایکتی قداستحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له. دعوعتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم ـ

 

کرم بیــن و لطف خـــداونــدگــــــار

 

گنه بنــده کـرده است و او شرمسار


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط پدرام | |

                           

                                                     

از حنجره ات

پنجره اي سوي خدا باز

احساس من و ساز تو

جانهاي هم آهنگ

حال من و آواي تو ياران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است بيفروز

قول و غزلت پرچم شادي است

 برافراز

 

                                        

 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط پدرام | |

                                                  

                                             

راست مي‏گويی؟ نمي‏داني تو منظورم هنوز؟

پس چرا گفتی که مي‏بخشيد معذورم هنوز؟

عاشقت بودم همين! حالا بگو مفهوم بود؟

عاشقت هستم!همين حالاپرازشورم هنوز

باز کن دفترچه‏يی ِآن خاطراتِ دور ِدور

بارسولان ِغزل چون آيه مستورم هنوز

همچو جيحون در ميان ِ جلگه‏ها جاری شدی

ماهي کوچک چه شد؟ای ماه ِپرنورم هنوز!

من گذشتم از پسی پلهای ِ پشتِ سر خراب

باز از چشم ِ تو صدها حادثه دورم هنوز

قد کشيدی چون دماوند از ميان ِ ابرها

ای نسيم ِ مهربان! در تپه ماهورم هنوز

مقصد ِ ما برکه و درياچه يادم هست نيست

سايه ساری جُسته‏ام اينجا که مجبورم هنوز

اختيار ِ اين ميان‏رودان ِ حسرت دستِ توست

اشک میبارد تو میگويی که مغرورم هنوز                                           

                                                                                        

                                                                           

                                                                          

                        

                 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

من اشک گشته ام

 

گاهی چکیده ام بر رخ آن طفل بی پناه

 

کاین خسته و حزین

 

در انتظار لقمهء نانی بسر برد

 

گاهی چکیده ام

 

از چشم مادری

 

اندر مزار لخت دل ناز پرورش

 

پر درد و نا امید

 

فریاد گشته ام

 

من از گلوی فقر وطن ناله کرده ام

 

تا سر کشم زچو شعله ز قلب غریبی چند

 

تا فقر را

 

لحظهء بی سر پناهی را

 

من بهر این دیار و وطن ناله سر کنم

 

فریاد گشته ام

 

من اشک گشته ام

 

                                                                                                                                                       سعد یه دهاتی

                                                                                                                                                           

 

نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

برادران هندوخواجه و ياقوت مستعصمی را خليفه مستعصم باالله خريد. هندوخواجه را به خطاطی و ياقوت مستعصمی را به تير اندازی ترغيب ، ! تشويق و هدايت داد اما ياقوت مستعصمی را به تير اندازی شوق و رغبت نبود و همه تيرها را شکستانده قلم می ساخت و به خطاطی که عشق و علاقه داشت می پرداخت و در هنر خطاطی شهره روزگار خود گرديد. برادر ديگر ، هندوخواجه برعکس به تير اندازی ذوق و تمايل داشت قلم و دوات را به دست فراموشی سپرد هرآنچه در يد قدرت او بود به تير و کمان ميداد و در تير اندازی قهرمان زمان گرديد.

 

 

 

هنـــدو نديده ام که چو گرگان جنگجوی

 

هرچه آيدش به دست به تير و کمان دهد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه.. دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه..

 

 من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي.

نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

هوای چشمهای من کمی تا قسمتی ابريست

 

ولی چنديست از باران بار آور نشانی نيست

 

دوباره تحت ثاثير هوای پر فشار غم

 

دلم يخ ميزند اما چه بايد کرد چاره نيست

 

فقط اين را بدان اينجا نفس ها هم زمستانيست 

 

مانده ام اينجا ميان ماندن و رفتن

 

از ياد تو بر نداشتم دست هنوز

 

دل هست به ياد نرگست مست هنوز

 

                                         

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط پدرام | |

چيزهايی که علاقه دارم: باران - لب - بازيهای کامپيوتری - کامپيوتر – کتاب.

چيزهايی که ازآنها بدم ميآید: دروغگوها - صبح زود – گرما.

برنامه ی تلويزيونی مورد علاقه: همه ی برنامه های کانالها آموزشی،تفریحی،سیاسی،خبری.........

زمانيکه دروغ ميگويم: وقتيکه نميخواهم دل کسی رو بشکنم.

به يادماندنی ترين لحظه: روز هایکارکرد دررادیووتلویزیون وزمانيکه اولين جايزه تهیه برنامه تلویزیونی راگرفتم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

اگـــــر تـــو عاشقی غم را رهــــــا کن

 

عـــروسی بین و مـــاتم را رهــا کــــن

 

تو دریـــا باش و کشتـــی را برانــــداز

 

تو عالـــم باش و عالـــــم را رهــا کـن

 

چـــو آدم توبـــه کن وارو بـــــه جنـت

 

چـــــه وزندان آدم را رهــــــــا کــــن

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

 

کاش می شد هيچ کس تنهانبود، کاش ديدنت رويا نبود

 

گفته بودی با تو می ماندم ولی رفتی و گفتی که اينجا جا نبود

 

سالهای سال تنها مانده ام  شايد اين رفتن سزای من نبود

 

کاش می شد در خزان زندگی ، سبز ميکردی غروب زرد را

 

کاش می شدتا بفهمی درد را ، انجماد دستهای سرد را

 

کاش می شد بشنوی ای نازنين ، ناله های خسته مادر را

 

من دعا کردم ای نازنين برای باز گشت دستهای تو ولی بالا نبود

 

باز هم گفتی فردا ميرسی ، کاش روز ديدنت فردا نبود

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

گلبرگهای ارسالی شما

   

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط پدرام | |

 

هوس کوچ به سرم زده! شايد هم هجرت، نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم! دستانم را به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان.                             

 

(((( ديوانگي هم عالمي دارد))))

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط پدرام | |

دیروزکه گفتی دوستت دارم ،گفتم نمیشنوم دادبزن

امروزکه آمدی گفتی دوستت ندارم،گفتم هیس چرا داد میزنی

د                    د

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط پدرام | |

خدایا به ما اراده ای ده

به محکمی کوه

روحی به لطافت گل

دلی به نرمی آب

 

           

              

                   

         

از شبنم عشق خاک عالم گل شد 

   صد شیون وشوردرجهان حاصل شد

            صد نیشتر عشق بر رگ روح زدن

                یک قطره ازان چکیدو نامش دل شد

                                           

 

                             

                                                

                                                    

                                                       

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط پدرام | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ